اول دفتر :))

یا اَوَّل !

مگر میتوان بدون تو آغاز کرد ؟ ^_^

 

    • فینگیل بانو
    • جمعه ۲۹ مرداد ۹۵

    یک بامداده ! عنوانم کجا بود :|

    + من الان دارم منفجر میشم خب !! =) به همین برکت این هم مدرسه ای ِ من بود دو سال پیش!! :| همین چند دقیقه پیش میخواستم ببینم پیج بیو پلاس درباره ی یه موضوعی چه نظری داره – بیو پلاس یه پیجه توی اینستا که کنکوریه و چیزای مفیدی گهگاه میذاره – خلاصه اینستا رو باز کردم و فکر میکنین در حالیکه پلکام داشت روی هم میوفتاد ، با چه صحنه ای مواجه شدم ؟ :) هیچی ! سحر ، هم مدرسه ای ِ دو سه سال پیشم که هم سن ما ئه و کنکوریه امسال ، نیم ساعت پیش یه عکس رو پست کرده بود و حالا عکسه هم لود نمیشد =) فقط توی کپشن نوشته بود :" یه روز عالی با بهترین مرد دنیا " منو میگین =))) گفتم لابد باباش یا داداششه نهایت =))) گرچه که ما عکس خودمون و بابا یا داداشمون رو با همچین کپشنی پست نکردیم هیچ وقت !  :| دیگه اینقد کپشنش بو دار بود که صبر کردم ببینم عکسه چیه و بعد برم پیج بیو پلاس ! =)) عکس لوود شد ! فکر میکنین با چه صحنه ای روبرو شدم ؟ =))))))))) سحر جان درحالیکه از زمین تا آسمون تغییر کرده ، کنار یا بهتره بگم چسبیده به بازوی یه یه پسره ایستاده وسط باغ =)))))) چشمای من دقیقا همین شکلی o_O دیگه شما باشین خدایی نمیرین پیج طرفو باز کنین ببینین این پسره کیه ؟ =) رفتم و خلاصه فهمیدم بهلهههههه ! سحر خانوم همین دو ماه پیش عروس شدن :| به مبارکی و میمنت ولی 18 سال زود نی؟ :|||| حالا درسته ما دخترا نصف بحثای روزانه مون ، صحبت درباره ی نیمه ی گمشده و ایضا گور به گور شدمون هست ، ولی دیگه تا این حد ؟ :| ماها فقط حرفشو میزنیم و بعدش قاه قاه قاه میخندیم و فکر میکنیم که اصلا نیمه جان بهتره بره همون جایی که تو این بیست سال بود :|

    + فینگیل زنگ ادبیات خود را چگونه گذراندی؟ :دی هیچی :دی یه دفترچه کنارم بود و داشتم پا به پای آقای واو. نقاشی هایی که پای تخته میکشید رو توی دفترچم با خودکار رنگی ، میکشیدم =) این نقاشیا حسن تعلیل ها یا قرابت های بیت های کتاب با موضوعات مرتبطش هست ! :] نگارنده در اینجا میخواست بیت " سوسن کافور بوی ، گلبن گوهر فروش / زمی ز اردیبهشت گشته بهشت برین " رو براتون از دیدگاه آقای واو. بررسی کنه و وسط نوشتن متوجه شد که ممکنه کمی منشوری بشه :| و ما از اون خونواده هاش نیستیم حتی :|

    + دارم شهید میشم =) یه عالمه ستاره ی نخونده دارم توی لیست وبلاگایی که دنبال میکنم و چیگد زود زود پست میذارین :| بعضیام که سریال راه میندازن وسط امتحانا و خب چون خودشون معلمن و برگه های هندسه ی دانش آموزاشونو تصحیح کردن و نمره ها رو هم وارد ژوری کردن ، خیالشون راحته و هی میشینن پای بحث و بررسی نقاشی های دریافتی :| جا داره اینجا یادآوری کنم که آدم وقتی نمره وارد ژوری میکنه باید عمه ی موترم رو هم مد نظر داشته باشه :| به شخصه برای آرامش خودشون میگم :| 

    + من معدلمو 19 بشم میام نقاشی ِ همتونو میکشم :| ولی خدایی با اون امتحان ریاضی و فیزیکی که دادم و برگه هاش فردا میرسه به دستمون ، امیدی نیست :| باقی رو هم نمیام ریا کنم بگم 19.5 – 20 میشم :| زیست هم که میره روی نمودار =))))

    + در راستای اعلام نمرات ِ پایان ترم ها در این هفته، امروز  یه برگه برداشتم و اسم شیش تا درسی که امتحان دادم بجز زیست و شیمی رو نوشتم و جلوی هر کدوم ماکسیمم و مینیمم نمره ی مورد انتظار رو نوشتم که اگر مثلا یه نمره ای شد که تا بحال توی اون درس نگرفتم ، نشینم گریه زاری راه بندازم :|

    + زهرا حال ندارم بنویسم با غزاله و مینا چی گفتیم توی نمازخونه :| اینم باشه بعد :|

     

    پیشنهاد ویژه : لالایی برای خرگوش ها رو از ستون پیوند های روزانه بشنوید و کیفول بشید ^-^ 

  • نظرات [ ۴ ]
    • فینگیل بانو
    • يكشنبه ۲۶ دی ۹۵

    آرمانشهری که میگن پس کجاست ؟

    =) خب الان آدم با خودش فکر میکنه چقدرر چقدررررر چقدرررررر دنیای آدم بزرگا خطرناک و سرد و بی روحه! خب ترسناک نیست ولی آرمانشهری هم که آدم فکر میکنه " واو ببین همه چی جوره " هم نیست. و این مشکل بزرگیه. اینکه حقیقت چیه ، اینکه واقعا اینجور چیزا هم وجود داره. اینکه خیلی چیزایی که من فکر میکردم فقط مال فیلماست هم دقیقا ور ِ دل ِ خودمون وجود داره. هوم ! نمیشه یه دکمه ای چیزی وجود داشت که این چیزایی که میگم رو هیدن میکردیم از دنیا ؟

    + الان فاز یأس و فلسفه بردارم بگم "سهراب قایقت جا دارد " ؟ D: والا آدم یه چیزایی میبینه و میشنوه که به کشتی ِ نوحم راضی میشه :| قایق ِ آبی ِ سهراب که جای خود :|

     

     

    پ.ن : نمیشه قایقش آبی باشه ؟ :|

    • فینگیل بانو
    • پنجشنبه ۲۳ دی ۹۵

    تفکرات ِ یک روز ِ زمستانی ِ بَه بَه

    + من توی فلان مختصات جغرافیایی داشتم وسط ِ اون همه ایکس و دو ایکس و یک ِ منهای ایکس و جدولی که فقط باید غلظت رو توش گذاشت ولی در سه حالت میشه مول ِ ماده رو گذاشت و عدد کا رو بدست آورد ؛ به یه موضوع ِ خیلی واقعی تر از تعادل ِ شیمی فکر میکردم و ایمان آوردم که یه سری انرژی های درونی وجود داره این بین ! راستی خیلی قشنگه ، نه ؟

    + همین طور متفکرانه تو راه برگشت ماشین ها رو نگاه میکردم و فکر میکردم که چقدر یه حس بدی داشتم اون لحظه ! ولی خوشبختانه اون حس بد رو الان ندارم :) حس میکردم انگار چیزی رو گم کردم ! انگار دستمو قطع کرده باشن مثلا. حتی آخراش حس کردم اون عروسک نارنجی مو فرفری ِ سوم دبستانمو دوباره گم کردم ! اون آخرین عروسکی بود که خریدم و گم شد ! خیلی بی رحمانه ! و گاهی حتی دلم قنج میره برای اون کلاهش و لپ های گلی ش!

    یهو وسط ِ همین تفکرات ِ از دست دادن یه تیکه از خودم بودم که رادیو موضوع ِ چرت تر از همیشه اش رو رو کرد ! " پاکدامنی چیه ! " و من کشف کردم که از اون مجری و اون مرده و اون پیرزنه که داشتن یه دیالوگ ِ چرت رو میگفتن ، متنفرم! خب همیشه برام سوال بوده که چرا وقتی دین ، ته ِ تهش منظورش اینه که آدم باشیم ، الکی میاییم حرف ها و صفت های جزئی تر رو شامل میکنیم. که اون مجری نیم ساعت بخواد توضیح بده که پاکدامنی چیه ! کلا عقیده ی فنچولانه ی من بر اینه که تن آدمی شریف است به جان ِ آدمیت ! حالا هی بیاییم بگیم فلان جور باید بود و فلان طور نباید بود. یک کلام ! واقعنی آدم باشیم.

    + غزاله بعد از امتحان ِ امروز،  یه جوری " بَه بَه " راه انداخته بود وسط سالن که هر کی اونو میدید ، چشماش گرد میشد :))))))) لحنش هم خیلی بامزه اس ! حتی شاعر میفرماد صدای تو خوب است ! صدا کن مرا ! :)))) داخل پرانتز که وقتی آدم خیلی تنبل و غزاله ( :| ) میشه ، دوستش رو از بهاره به بهار و سپس به بَه بَه تغییر نام میدهد!

    + الان خستگی بر من مستولی شده و نمیتونم اون همه اتفاقات ِ مایه ی دو نقطه دی ِ شما رو بنویسم =) چه بسا که در عرض دو روز هم کلی اتفاق خنده دار افتاده :] ولی یه پست گذاشتم مایه ی پند و اندرز تون باشه دیگه :دی فکرام تموم بشه ، بهد :دی

    + خوشحالم که این بازه ی چرت ِ امتحانا داره تموم میشه و بازگشت بسوی کنکور :دی حقیقتا دلم تنگ شده بود براش -_- خب تازه داشتم روی غلتک میوفتادم که چطور تنوع خوانی داشته باشم و یه بعدی درس نخونم که این امتحانای کذایی شروع شد. بازم باید برنامه نوشت برای آینده و این خیلی خوبه ! خیلی !

    + مرگ ِ یه آدم ، فارق از اینکه کی هست و چیکاره هست ؛ خیلی دردناکه ! حتی اگه اون آدم رو در حد یه اسم بشناسی و روز بعد از مرگش بیای سرچ بزنی توی ویکی پدیا . روح همه ی آدمای رفته ، در آرامش.

     

  • نظرات [ ۴ ]
    • فینگیل بانو
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

    اِن روز و ماه و سال بعد فرا رسیده ؟

    میدونی آدما ممکنه یه زمانی خیلیییییی خیلییییییییییی یکیو دوست داشته باشن ، ولی همین که اون آدم ِ خوب رو با تمام ِ خاطره های خوب ترش بالا آوردن ؛ صد هم که اِن روز و ماه و سال بعد ، ازش تعریف کنن و بگن خیلییییی فلانی رو دوست داشتم فلان روز قبل ، بازم دیگه نمیتونن اونو پذیرا باشن ! نمیتونن مثل همون اِن روز و ماه و سال قبل ، دوسش داشته باشن و از این دوست داشتن کیف کنن ! خاصیت آدمه دیگه ! چیزی که رفت ، رفته ! چیزی که نیست ، نیست دیگه ! حالا تو هی بیا خودت رو بزن به در و دیوار و هی روز ها رو بشمر که چند روزه ندیدیش! که چند روزه سرتو انداختی پایین و گفتی خداحافظ و جوابشم شنیدی ! 

  • ۷ | ۱
    • فینگیل بانو
    • شنبه ۱۸ دی ۹۵

    من یک خانوم نیستم !

    هوم ! من نمیتونم آروم و با طمانینه حرف بزنم. من نمیتونم بدو بدو نکنم ! نمیتونم وقتی کیف ام کوکه ، لی لی نرم ! نمیتونم پله های مدرسه رو آروم بالا پایین برم و دو تا دو تا نرم بالا ! استعداد من در پوشیدن ِ کفش پاشنه بلند در جایی بجز مهمونی ، صفره ! شایدم منفی ِبی نهایت! توانایی ِ اینو ندارم که وقتی توی آسمون ِ خدا ، یه عالمه ابرای کومولوس هست ، مثه یه خانوم ، سرمو بندازم پایین و راهمو برم! اصلا واسه همینم هست که خیلی زمین میخورم!! درخت انجیر ِ حیاط ِ مدرسه رو هم نگین دیگه! شما با وجود ِ اون همه انجیرای  گُنده ی زرد ، میتونین روی زمین بمونین و سر از بالای شاخه ها در نیارین؟ حالا هرچقدرم بهناز و زهرا بیان بگن " رفتنت اون بالا اصلا قابل درک نیست :| " و خب فدای سرم که قابل درک نیست! هر چقدرم که غزاله متنفر باشه از هر خوراکی ِ شیرین ای ، من به زور انجیر و شکلات بهش میدم! دختر بدی هستم که مامان هی میگه اینقدر شکلات و این چیزا میخوری ، صورتت جوش میزنه ولی من اصلا برام مهم نیست که روی گونه ام جوش وجود داره! یا مثلا اینکه هر وقت با سرویس بر نمیگردم ، میرم برای خودم از سوپری ِ نزدیک ِ ایستگاه اتوبوس ، دو تا آدامس خرسی ِ قرمز و زرد میخرم و اونی که جلدش زرد هست رو میخورم و منتظر میمونم تا اتوبوس بیاد. حالا غزاله هی بیاد بگه :" یه خانوم توی اتوبوس آدامس نمیجوه " :| شما میتونین موهاتونو خرگوشی نبندین ؟ به بیرون کاری ندارم ، ولی توی خونه که دیگه مقنعه ی سیاهی وجود نداره که موهای آدم زیرش بخواد خفه بشه! راحت میشه دو گوشی بست :))) حتی حتی حتی! کی بجز من کفش ِ لیمویی میپوشه توی مدرسه ؟ و پارسال خانوم ط. ( ناظم اون شعبه ) دعوا کرد و گفت مدرسه جای کفشای رنگی رنگی نیست خانوم ِ فینگیلیان! کدوم قانون ِ نانوشته ای هست که ما دخترا محکومیم سیاه باشیم توی جامعه ؟ اصلا اینها به کنار ! :) جامدادی ِ کدوم دانش آموز ِ چهارم دبیرستانی ای ، روش یه اسب ِ تک شاخ داره و روی اون ، یه سوارکار که اسمش "Cavalier" هست و من بهش میگم "شوالیه " ؟ :))))

     اصلا خانوم بودن و مثل یه بانوی با وقار رفتار کردن ، خیلی سخته! از خیلی هم خیلی تر! 

     

  • نظرات [ ۸ ]
    • فینگیل بانو
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵
    بهشت آیَد !
    طـــرب آیَد !
    بهـــــار آیَد !
    ______________
    #96 [ (; just do it ]
    ــــــــــــــــــــــــــــ
    + یاد ِ من باشد ، کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد ! ;)