۱۰ مطلب با موضوع «شعر و شعور ِ فینگیلی» ثبت شده است

که تموم بشه فاصله ها !

تا حالا احساس ِ کافی نبودن کردین؟ واکنش تون چی بوده بهش؟ اون اولین جرقه کذایی که توی ذهنتون خورد و تهش رسید به کافی نبودنتون ، چقدر تونستین جلو شو بگیرید؟ اصلا باید چیکار کرد وقتی فکر میکنی به اندازه ی کافی ، خوب نیستی؟ :")

اولین باری که احساس ِ کافی نبودن کردم ، 92ی کذایی بود. احتمالا اردیبهشت بود مثل ِ حالا! دومین بار دیروز بود. از حجم ِ سیاه بودنش همین بس که میشه در واکنش بهش ، رفت زیر دوش و نیم ساعت اشک و آب ِ شیر حمام با هم قاطی شه و تهش بشه یه جفت چشم ِ سیاه در زمینه ی قرمز.

یلدا یه بار یه جایی نوشته بود :" مقایسه،  دزد ِ خوشبختیه" من این جمله رو هزاران بار ، هر دوشنبه تکرار کردم و توی جزوه م نوشتم. تو ممکنه خودتو با زهره مقایسه کنی . زهره میتونه هرکسی باشه. میتونه یه اسم مستعار باشه حتی. وَ پیش ِ خودت ، فکر کنی واو زهره خیلی خوشبخته. زهره اِل و زهره بِل . زهره الان راحت و خوشبخت داره زندگی میکنه. حالا توی بد بخت چی؟ تو بدبختی اصلا؟ نه مثل ِ زهره فلانی و نه مثل زهره بهمان. و نه حتی مثل زهره گل در بَر ت هست و مِی در کف ت و معشوق ت هم به کام ! و اصلا بهتره بری بمیری با این همه بدبختی! نه ؟

بعد هم مشخصه خب حالت گرفته میشه ! من در همین مرحله هستم الان. هر چقدر فرفر بیاد بگه ببین واقع بین باش. اینقدر سیزن رفتیم جلو . اینقدر سیزن باقی مونده. هرچقدر بابا وحید ( بعدا توضیح خواهیم داد =) ) هم خسته شده باشه از این وضع حتی =) هر چقدر فرفر بگه اون خرس ه ( که هنوز ندیدمش و نساخته ش کاملا ) نیمه مونده و سؤ نمیشه بار و بندیل رو بست و رفت 990 تا اونور تر! ولی تو مگه قول سرت میشه؟ نوچ !

در همین پروسه ، تو مدام دنبال ِ چیزایی هستی که بیشتر اذیتت کنن. یه جور خود آزاری ِ خود بدبخت پنداری. با اینکه من دیروز که دوشنبه باشه و قبل از اینکه نون. صدام کنه برم سر کلاس که استاد اومده ، داشتم به نجمه میگفتم من واقعا احساس ِ وقت تلف کردن یا پشیمونی ندارم. حتی حس نمیکنم نسبت به پارسال پیر شدم. ( با اینکه بهمن ماه واقعا کم آوردم و حس میکردم پیر شدم نسبت به پارسال ) ولی در مجموع ، نظرم همونایی بود که به نجمه گفتم. اما نمیدونم این نون. ِ لعنتی چطوره که من هر وقت دیدمش ، دعوای اساسی بعدش یا همون روزش داشتم. یا حتی احساس  ِ بدبختی ِ بعد از دیدنش.

در هر صورت ، اجبارااااااااااااااا باید این روزای مزخرففففففففف تموم شن برن ته ِ گنجه. و اونقدررررررررررر زمان بگذره بعدش که زیر ِ گرد و غبار ِ زمان ، اثری از این روزا نباشه. هرچند بگی عمر همین روزاس که منتظری تموم شه! ولی من باور ندارم. عمر همونه که ته ِ دلت یه ذوق سو سو میکنه . همون که برنامه چیدی از قبلش و حالت خوبه وقتی بهش فکر میکنی!

+ حالا من هرچقدر بیشتر توضیح بدم ، چه فایده داره؟ جز اینکه از کار و بارمون بمونیم؟ =) و سر شما هم به درد بیاد . پس سخن رو کوتاه میکنیم و به یه بیت شعر بسنده میکنیم و میریم راس 4:31 ظهر ، ناهار ِ مامان پز میل میکنیم تا بشوره ببره هرچی زهره و لانگ دیستنس و غیره ست!

 

"من که در بَندم کجا ؟ میدان ِ آزادی کجا؟           کاش راه ِ خانه ات اینقدر طولانی نبود! "

  • نظرات [ ۳ ]
    • فینگیل بانو
    • سه شنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۷

    که آخری بود آخر شبان یلدا را

    + =))))) باز حس ِ وبلاگ خونی ِ من گل کرد و نشستم آرشیو یکی از وبلاگایی که بعد از پوکیدن ِ بلاگفا ، گم کرده بودم رو خوندم :دی همانا شما نمیدانید که خوندن ِ وبلاگ ، به یاد دوران نوجوانی ِ تازه رد شده چقــدر توانایی در دو نقطه دی ساختن ِ ما دارد.

     

    + درست در همین لحظه از آشپزخانه چیز میز های خوشمزه رسید و دوباره ما را دو نقطه دی ساخت.

     

    + دیروز چهار بار میخواستم یه پست بذارم خیر سرم ! هر چهار بار هم پاکش کردم =)))

     

    + جدیدا خانوم نون. زنگ تفریح برامون میکس آهنگای عروسی میذاره =) منتها بی کلام =) ینی هی منتظری خواننده یه چی بگه ولی نمیگه =) دی جی خانوم نون. باید صداش کنیم بعد از این :)))

     

    + دیروزم رفتم به دعوا با خانوم نون. =) فقط اگه یکی میکوبیدم رو میز صحنه خعلی طبیعی میشد :دی

     

    + ینی من اگه از هر ویژگی ِ فصول ِ سرد بدم نیاد ، قطعا از اینکه آب و هوا اینقدر خشک میشه و فاتحه ی پوست ما رو میخونه ، بیـــــــزارم :| هر روز صبح باید دست و ایضا صورت را کرم نرم کننده زده و دوان به سوی مدرسه شویم. الانم که گوشه ی لب ها ترکی خورده به چه فجاعت =) و من با خوردن ِ هر پر ِ پرتقالی که مامان خانوم دو دقیقه پیش برامون آوردن ، عمه ی ننه سرما را مورد رحمت قرار می دهم! ( الان شاید فکر کنید که وی چیگد عمه ستیزه ! در حالی که چه نشسته اید که ما خودمان عمه هستیم! همانا ! )

     

    + از تابستون میخوام یه چیزی رو پست کنم ، قسمت نشده تا الان :دی اینکه مدرسه یه ابتکار ِ جدید زده و عکس بچه های همه ی کلاس ها رو توی پوشه ی دبیرا گذاشته =) مثلا شیش تا برگه آ چهار برای شیش تا کلاس که توی هر کدوم عکس ِ 16 - 17 سالگی ِ بچه های هر کلاسه =) عکس ها به قدری زیبا که ما خودمون قبلا میشستیم عکسامونو نگاه میکردیم و میخندیدیم :| همون ها هم عکسای شناسنامه مونه برعکس =)) خب لازم به ذکره که عکسا چگونه بود یا شما خودتان میتوانید تصور بنمایید عایا؟ :| 

     

    + جمعه همایش فیزیک عه! آقای قاف. و آقای ی. میخوان پیش یک رو ببندن برامون ^-^ آقای ی. تنها توضیحی که درباره ی همایش داد این بود که با همین قیافه های تو مدرسه تون بیاین :| 

     

    + در راستای اینکه سه روزه غزاله بهم یاد آوری میکنه شبیه ببعی ها شدی ( البته بار آخری که بهم اینو گفت ، یه جوابی بهش دادم که دهانش دوخته شد در حقیقت :دیییییییییی ) و گفت یا سه شنبه درست بیا یا کلا نیا ، امروز رفتم آرایشگاه =) طی پست های پیش گفته بودم که چقدررر دلم میخواد مو هام رو کوتاه کنم؟ :دی کوتاه نکردم ! :دی در حقیقت زورم به مامان نرسید و گرنه اگه مامان همرام نبود ، قطعا موهامو پسرونه میزدم ! =) ولی چتری ها رو جینگول کردیم رفت :دی بعد از آرایشگاه ، مامان خانوم نیز از این فرصت استفاده کرده و فیکس 3 ساعت و نیم منو توی بازار گردوند! :| هوا هم سرد بود :| گوشی نداشتم و گرنه دمای دقیق رو ذکر میکردم :| و آه و صد فغان که یه هفته اس گوشیمو خود جوش جمع کردم دادم به مامان ! :(

     

    + راستی شب یلدا چه نزدیکه ! :] شب یلدا هم تبریک داره ؟ -_- ولی سهراب میفرماد :" مانده تا برف زمین آب شود ! " همانا ! :دی

     

    + خون من یه چیزی داره به نام " ادبیات دون " ! این ادبیات دون ِ ما یه هفته اس کمبود ِ ادبیات گرفته ! کجاست اون زنگای ادبیات خب ! ایشه ! دلم تنگ شده برای کلاس ادبیات واو. ^-^

     

     

    پ ن : دیروز و امروز دخدر ِ بدی بودم =) ولی همین الان باعد برم سر کارام :دی

    * عنوان از سعدی :]

  • نظرات [ ۷ ]
    • فینگیل بانو
    • دوشنبه ۲۹ آذر ۹۵

    ماهــــی ِ من باش خب ! عِه ! :)

    یک شنبه شب :

    اون برگه ای که غزاله برام نوشته بود رو گذاشتم روبه روم و فقط نگاهش میکردم !

    :)

     

    دوشنبه :

    راس 6:50 بیدار شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پشت بوم دنبال بابا ! چرا دنبال بابا و بابا اون وقت صبح ، اون بالا چیکار میکرد حتی ؟ :دی طبق معمول ِ آذر ِ هر سال ، گل و گیاهای توی پارکینگ مون ( من مینویسم گل و گیاه ، شما بخونین دخترای بابا ! :دی ) باید میرفتن توی گلخونه ی کوچیکی که بالای پشت بوم ساخته شده! :] و بابا مشغول ِ جابجا کردن ِ اونا بود! :] خلاصه گذاشتن ِ پایمان همانا و یخ زدن ِ تک تک مولکول های هاش دو اُ عه بدنم همانا ! O_o به همین برکت ( دارم پرتقال میل میکنم :دییییییی ) یجوری هوا سرد بود که پرنده پر نمیزد :| تازه یه چیزایی هم تو هوا بود که نمیشد بگی برفه یا بارون! :| القصه سرما که تا مغز ِ استخوون ما رفت :| ، دیدیم آقای پدر بالا نبودن و توی پارکینگ بودن! -_- ما هم کیف و کتاب و شال گردن جانمان رو برداشته و دوان دوان رفتیم پایین که آقای پدر ما رو برسونن سالن مطالعه! :]

    خیلی فضای خوبی داشت و اینکه خلوت هم بود و رکورد هم زدم برای ساعت مطالعه توی روزای تعطیلم! :پی ظهر هم خورشت ِ مرغ ِ مامان پز بهم تزریق شد و توی تایم ناهار کلی با غزاله غیبت کردیم و صحبتای دیگر! :دی این عکس هم در واپسین لحظات ِ مطالعه و در حالیکه جفتمون له ِ له استیم ، گرفته شده عست! =) عاشق اون گلدونه شدم و اینکه مدیونین با خودتون بگید چیگد خوراکی رو میزه :| چون اینا یک پنجم آذوقه امون بود -_-  همانا کنکوری نیسدید و درک نمیکنید اصنشم! -_- راستی غزاله اس ، اونوریشم من :| =)

     

     

    + من به مامان بابا حق میدم که نگران من باشن ولی بهشون اطمینان دادم و حتی خواهش کردم که نگران من و چیزایی که به من مربوطه نباشن و حتی خودم میتونم از پسشون بربیام و قول هم دادم اگر هر مشکلی ، هرجا بود ، بهشون میگم! مگه من چقدر خودخواهم که بخوام بگم فقط به من و کنکور ِ من فکر کنین! حتی بهشون گفتم واقعا چیزی که الان توی اولویته برای اونا ، مسعود هست توی این یکی دو هفته ی پیش رو ! و نه من! این همه فشار برای قلب ِ سالمی که مثل ساعت کار میکنه هم خطرناکه ، چه برسه برای اونا! فقط آرزومه که همه چی خوب باشه و اگر پایانی هست ، اتفاق بدی بعدش نیوفته!

     

    سه شنبه :

    صبحش اونقدر خوابم میومد که به زور ِ جیغ جیغ های مامان بیدار شدم و غرغر کنان بعد از اینکه صورتمو شستم ، اومدم تو اتاقم تا حاضر بشم ، حدس بزنین چه منظره ای دیدم! :] دقیقا روبروی پنجره بودم که دیدم عه وا خاک عالم !!!! یه چیزای سفیدی پشت پنجره اس ! برف ! :] اونوقت مگه میشه خواب از کله ی آدم نپره و با شوق ، اون جوراب بنفش پشمی ها رو ته ِ سبد جورابا در نیاره ؟ :)))))

     

    +اندازه ی خودمونو بدونیم و پامونو از مرزی که برامون تعیین شده ، جلو تر نذاریم!

    خب من همیشه عادت دارم ، برای هر کسی یه مرزی تعریف میکنم و تا همون مرز بهش اجازه میدم بهم نزدیک بشه و یجور دایره ! دایره های متحد المرکزی که توی هم ان و من مرکز ِ اون دایره ایستادم و همیشه اینجوری تصور کردم که اونی که تعیین میکنه کی تا کجا باید بیاد نزدیک من ، خود ِ منم! هرچقدر شعاع ِ دایره ی ارتباط کمتر ، به من و درون ِ من نزدیک تر! دایره های با شعاع ِ بیشتر هم غریبه تر هستن برای من عمدتا ! البته شعاع این دایره ها میتونه کم و زیاد بشه . و اون به شناختی بستگی داره که من طی زمان از فلانی پیدا میکنم و ممکنه دوست داشته باشم شعاعش کمتر بشه یا بیشتر ! آدمایی که روی دایره های اول تا چهارم از من هستن ، برام هم خودشون مهمن ، هم تک تک کلماتشون! بقیه دایره ها چندان اهمیتی ندارن! و چه حرف بزنن و چه نزنن اونقدر تاثیری روی من نمیذارن!

    گاهی این آدمای دایره ی پنجم به بعد اونقدر برام بی اهمیت میشن که حتی اگر طرف برام یه متن کوتاه – چرت و پرت یا جملات قشنگ – توی دفترچه یادداشتم بنویسه ، نه تنها اونو نا فهم فرض میکنم که پاشو از دایره اش فرا تر گذاشته ، بلکه اون برگه رو جدا میکنم و میندازم توی سطل زباله ! همین قدر خودخواه ( ؟) که دلم نمیخواد توی دفترچه ای که من دوست دارم ، خط و اثری از فلانی که نسبت بهش خنثی ام باشه!

    برعکس ! دارم دوستایی رو که حاضرم باهاشون توی یه ظرف عدسی بخورم یا اجازه بدم به ناهارم ناخونک بزنه! ( تازه منی که اینقدر حساسم روی این موضوع و اَه اَه پیف پیف میکنم برای هر چیزی ! =) )

                               

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    دیروز و امروز رو آخر شب مینویسم ! :] 

    عنوان به موضوع بی ربط عست و عنوانی دیگر نداشتیم همانا ! 

    • فینگیل بانو
    • پنجشنبه ۴ آذر ۹۵

    "بگفت از دور شاید دید در ماه " * :]

    + فرفولی که پستای کانال رو نداشته باشه که فرفول نیست ! :دی سرکار علیه فرفول خانوم شون اینا ، امشب در یک اقدام عجبناک ، پستای کانال فیلینگ رو -که من از خرداد مینوشتم و میذاشتم تا وقتی که دلیت کردم - رو برام فرستاده و کلی هم ذوق مرگ طور دستور دادن این دو تا رو بذارم اینجا :پی 

    1 / 2

    + خدا بخیر کنه =) مکن ای صبح طلوع حتی :| من نمیدونم واقعا کوییز های هر جلسه ی شیمی ِ آقای میم. چه فایده ای داره ؟ :| #ایشه -_- حتی امتحان ِ سنتیک ِ آقای صاد. رو کجای دلم بذارم این وسط برای فردا ؟ =))))

     

    + سوتی ِ غزاله و ملیکا رو توی امتحان ادبیات ِ امروز کجای دلم بذارم ؟ =) دیگه حداقل با اطلاعات عمومی ِ خودتون ، بیت های عجقولانه رو معنی نکنید ملت ! =) حتی کلمات رو یه چیز ِ دیگه معنی نکنید! :پی

     

    + [ تیچر حل تمرین شیمی صاد. اینا :/ ] :" بچه ها ! :) مثلا اگر خیلی وسواس دارید روی سوالایی که من بهتون میدم ، میتونین یه کلاسور تهیه کنید و همشو سر جمع و مرتب داشته باشین. :) "  :||

    [ فینگیل از منتها الیه ِ کلاس در حالیکه سرش پایینه ! -_- ] :" پوشه هم گزینه ی خوبیه! ما هممون پوشه دارانیم! :| " ( اشاره ی دور به پوشه ی آقای میم. :دیییی -_- )

    [ خنده ی حضار :| ]

    خب شما نمیدونین ما با این پوشه چه خاطراتی داریم =)

     

    + فردا چند شنبه اس ؟ یک شنبه ! =) پس الان وقت تمرینای فیزیکه :پی (فردا ینی 5 ساعت ِ دیگه :| )

     

    * عنوان از نظامی :دی

    • فینگیل بانو
    • يكشنبه ۲۳ آبان ۹۵

    اگر تو را جویم ، حدیث ِ دل گویم !

    + دیدین بعضی وقتا با خودتون لج میکنید و میگید تا فلان اتفاق نیوفته  ، منم فلان کار رو نمیکنم ؟ در حالیکه اصلا فلان اتفاق ، اتفاق مهمی نیست اصلا  و حتی سر سوزن تاثیری هم به شما نداره! اما فراموش نکنید، شما لجبازی را درون خود پرورش داده اید که اتفاقا خیلی هم برایش مهم است که فلان اتفاق رخ بدهد یا ندهد!

    + باز مامان میخواد بره و من بهونه گیر شدم و به زمین و زمان گیر دادم ! همانا بلیط گرفتن از مزخرفات ِ سفر است که باید جای من بود تا فهمید چقدر میتونه ناراحت کننده باشه وقتی دو سه هفته ی دیگه ، مامان برای 4 روز خونه نیست!

    + به یک خواب ِ خوب جهت ِ بر آورده شدن –  ترجیحا درباره ی همان اتفاق ِ خوب و مثبتی که میتواند این روزها رخ بدهد – نیازمندیم!

    + ازدواج چیز ِ مزخرفی به نظر میرسه! ازدواج نکنیم! عاشق هم نشویم! حتی کسی را هم دوست نداشته باشیم ! کلا عینهو سنگ بشینیم کنج خونه و فدای سرمان که چه خواهد شد ! اصلا برویم بمیریم با این دنیای چرت مان !

    + بشر طی تاریخ ثابت کرده که توانایی متکلم وحده بودن رو نداره !

    + در دام ِ غمت چو مرغ ِ وحشی / میپیچم و سخت میشود دام !

    • فینگیل بانو
    • دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵
    بهشت آیَد !
    طـــرب آیَد !
    بهـــــار آیَد !
    ــــــــــــــــــــــــــــ
    + یاد ِ من باشد ، کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد ! ;)
    _____________
    #محدوده_امن