۴۳ مطلب با موضوع «فینگیل تفکر» ثبت شده است

بزرگی میگفت :" شعور ِ خوندن داشته باشیم دیگه ! "

دیگه حداقلش اینه که وقتی یکی حالش خوش نیست ، نیاین با بولدورز قدم بزنین روی روح و روان ِ پودر شده طرف و فکر هم کنین که " من که کار اشتباهی نکردم ! اصلا به اون مربوط نبود که حتی ! " !!!!

 

پ ن : یاد پست اینستاگرام ِ هدی افتادم.

پ ن تر : خب که چی ! 

    • فینگیل بانو
    • دوشنبه ۲۴ آبان ۹۵

    " گزینه هاش اشتباس " :|

    + یک دست چوب ِ کپل و یک دست پاکت ِ بیوگلز ، رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست ! :| نه نه چیزه ! فیلینگ نوشتنی چنین در بیانم آرزوست ! :پی

     

    + نشستیم پای حل ِ تمرینای آقای نون. ( حل تمرین ِ شیمی ِ آقای صاد. اینا ! -_- ) بنده هیچ حرفی ندارم جز اینکه شما رو دعوت میکنم به دیدن ِ این عکس -_- :

     

     

    + امروز بابا نبود و بعد از مدتهااااا :دی اتوبوس سواری کردم =) خب همه ی مسیر یه طرف ، اونجا که اتوبوس خلوت بود و میشد از پشت ِ شیشه هایی که بزرگیشونو بیشتر از همیشه نشون میدادن ، درختای قشنگ ِ پاییزی با رنگای شاد شون رو دید هم یه طرف ! :)

    بماند که دور ِ میدون ِ آزادی ( مشهدیا بهش میگن فلکه پارک =) ) ترافیک شد یهو ! اونم روز ِ جمعه ! :| - یه خانومی میگفت که دانشگاه فردوسی حوزه ی آزمون ِ استخدامی بوده و ترافیک هم بخاطر همون بوده - به هر حال وقتی رسیدم ، داشتن پاسخ برگ پخش میکردن ! و دقیقا یه مسیر ِ نیم ساعته رو ، یک ساعت تو راه بودم :| حتی وقتی ترافیک رو رد کردیم ، راننده آنچنان عصبانی بود و گاز میداد که میخواستم از منتها الیه ِ اتوبوس بهش بگم :"ب یک 300 داداچ ! " :|

    از راه برگشت هم اتفاقا یکی از همونا که آزمون استخدامی ِ چی چیَک داشتن ، کنارم نشسته بود ! =) خیلی له بود بنده خدا! از من له تر حتی !

    اما درباره ی آزمون ! :] بهتر بود بنظرم ! دو تا پیشرفت داشتم : یک اینکه یاد گرفتم تا یه ربع به 12 بشینم سر ِ جلسه ( من همیشه 11 یا 11:15 میدادم پاسخبرگ رو و میومدم بیرون ! اما این دفعه نه تنها خودم ، بلکه به غزاله هم گفتم یه ربع به 12 زودتر ، پا شدی ، نشدی ها! :| =) چنین فینگیل ِ مستبدی هستیم همانا ! :p) دو اینکه تعداد غلط هام خیلــــی کمتر شد ! به حدی که نسبت به آزمونای قبل ، خیلی کمتر به ترازم آسیب زد ! :] و فدای سرم که شیمی ِ پیش دانشگاهی رو 0 زدم ! 

     

    + واقعا چرا ما باید به خاطر ِ کوچیک ترین چیز ها و اتفاقات هم به غریبه جماعت ( میتونه گاهی یک هم کلاسی باشه یا حتی هر کسی که ما اونو توی دایره ی دوستان مون واردش نکردیم و اون فکر میکنه خیلی رفیقه مثلا ! ) توضیح بدیم؟ 

     

    + تازه توی راه ِ برگشت ، پشت ِ ویترین ِ مغازه ی دوست داشتنی مان ، عروسک های کیتی در سایز های مختلف را هم دیدیم ! ^.^ و اینگونه بود که دلمان خواست برای خودمان کادو بخریم که " ایول فینگیل خانوم ! :] کیپ آن ترایینگ مثلا ! :] " و سریعا پیاده شده و وارد مغازه گشتیم! :دی اما دلیل نمیشه که آدم پاشو هر مغازه ای گذاشت ، خرید کنه که ! -_- والا در اون لحظه توی کیف من یه کتاب ادبیات پیش دانشگاهی بود ، یه کیک شوکولاتی ، دفترچه سوالای آزمون و مداد و پاک کن و 15 تومن پول و یه مَن کارت ! والا ! حالا من پول کم همرام بود اون موقع ! :| عروسکا چرا اینگد گرون شدن خب؟ :| خلاصه طبیعیش کردم گفتم بازم مدلای دیگه میارین ؟ =) فروشنده هم گفت آره هفته ی دیگه میاریم =) مام گفتیم پس همون موقع میام دوباره ! :پی بفهمیــــد :| نمیشد بگم برم یه دوری بزنم میام باز ! -_-

     

    + کوچه کناری ِ اون شعبه ، عالی شده ! :] زمینش پر از برگ ! شاخه های درختا بهم رسیده و ماشین هم عبور و مرور نمیکنه ! با غزاله رفتیم کلی عکس گرفتیم ولی بعدا که گالریمو نگاه کردم ، هیچ عکسی از امروز نبود! 0_0 یا مقلب القلوب :| معلوم نیست چی شدن عکسام ! -_-

     

    + شاید باورتون نشه ولی فردا امتحان ادبیات دارم =) امتحان چهارشنبه رو ما کنسل نکردیم ها :پی خود ِ آقای واو. فرمودن شنبه هم تشریحی میگیرم هم تستی ! :پی فقط وقتی میخواست درس بده ، قبلش گفت نیم ساعت مونده به زنگ بهم بگید و ما هم اصــــــلا یادمون نبود ( :D ) و ده دقیقه به زنگ بهش یادآوری کردیم که عه وا امتحان بگیرید تو رو خدا ! =) :|

     

    + داریم دوستی رو که شب ِ قبل از آزمون ، تا یک با دوستش حرف میزنه و با هم تصمیم میگیرن که خوب درس بخونن و دیگه واقعنی شروع کنه برای کنکور خوندن ! دوستش روز بعد ، وقتی از آزمون برمیگرده خونه به اون دوستمون زنگ میزنه که :" سلام فرفول* ! کجایی؟ =) رسیدی خونه؟ " فرفول بانو هم به فینگیل بانو عرض داشته که :" وایــــــــــــی بَهی** !شاید باورت نشه ! =) ولی خواب موندم امروز :پی " :| =)))))

     

    + بیست و دومین پست هم مبارک ِ خودم باشه :پی ^.^

     

    * فرفول = فرانک ! فینگیل خاتون ، فرانک را فرفول صدا میکند !

    ** بَهـــــی =بهاره ! فرفول ، فینگیل را بَهی صدا میکند !

    • فینگیل بانو
    • جمعه ۲۱ آبان ۹۵

    239 o_O

    + بدبخت شدیم ! به خاک سیاه نشستیم ! :| 239 روز ِ دیگه کنکوره :| ای دنیا :| ننگ بر تو باد :|

     

    + جا داره عرض کنم بر طبل ِ شادانه بکوب آقا ! بکوب ! :D فکر میکردم پودر شده اون اراده ی درونی مان ! =) نگو اراده در درون و ما گرد ِ جهان میگردیم! :پی امروز دیگه به خودم گفتم یا راس ِ نیم ساعت بیدار میشی یا به خواب ِ ابدی میری ! =) بله دقیقا همینقدر بی اصاب =))))) و راس ِ نیم ساعت بیدار شدممممم ! ^.^

     

    + والا آقای قاف. یجوری بهم گفت :" 10 شب به بعد بیداری؟ " که میخواستم بهش بگم :" داداچ ! چه شنبه شب ها که من داشتم تکالیف ِ کلاس تو رو انجام میدادم و تو توی خواب ناز بودی ! :| " :دی 

     

    + :( ظرف ِ غذامو جا گذاشتم ! ای باعبا! -_- نون سنگگ ام رو حتی ! نیمرو برده بودم امروز ! :( ( اصلا فکر نکنید که شیکمو هستم ها ! ابدا ! -_- ضمن اینکه از تیر تا الان 1 کیلو وزنم زیاد شده :| )

     

     

    • فینگیل بانو
    • چهارشنبه ۱۹ آبان ۹۵

    من فردا امتحان ادبیات دارم ! تو ازم عنوان میخوای؟ :|

    + چاره ی استرس چیه ؟ اینه که یه عالمه شکلات بذاری جلوت ، با ولع همشونو بخوری و اپسیلونی هم برات مهم نباشه که فردا نه ، پس فردا جوش هایی خواهی زد به چه وخامت !

     

    + حل تمرین ِ ریاضی ، تست حد و مشتق رفع اشکال میکنه ، آقای الف. دنباله درس میده ، بودجه بندی کانون هم معادله اس ! بگردم هماهنگی رو !

     

    + با همین وضع پیش برم ، به عید نرسیده ، استرسم آنچنان اوج میگیره که مثه صبح ِ روز ِ امتحان نهایی ِ عربی* میشینم به گریه و زاری که "مـــــــامــــان من نمیرم سر جلسه ! " بله دقیقا همین قدر لوس و ننر !

     

    + اشتباه حساب کردم ! اصلا از تاریخ و زمان عقب افتادم ! مامان هفته ی دیگه میره و من هم نمیخوام بره ! اما چاره چیه ؟ و حتی اصن اینقدر نباید لوس باشی ها! #ایشه

     

    + اگه کسی بهتون گفت ازتون میترسه ، در این شک نکنید که همان گونه که شما ازش خوشتون نمیاد ، اونم متقابلا این حس رو با چاشنی ِ ترس داره! دیگه فقط هانیه مونده بود اینو بیاد بگه! :| خوبه از تیر تا الان در حد یه جمله باهاش حرف زدم ها! :|

     

    + توی 12 سالی که دانش آموز بودم ، به یاد ندارم هیچ بعد از ظهری رو خوابیده باشم بجز امسال ! امسال به حول و قوه ی الهی یطوری له و داغون و خسته میرسم خونه که سر ِ ناهار نیمه افقی ام! بماند که بخش خر تر ِ ماجرا اونه که به نیت ِ نیم ساعت تا 40 دقیقه و محض ِ اینکه راحت تر بیدار بشم ، روی زمینی به چه سفتی میخوابم! بدون بالشت حتی ! با یه پتوی نازک! اونوقت به در و همسایه و همه ی محل میسپارم که فلان ساعت منو بیدار کنینـــــــا ! ولی زهی خیال باطل ! فیکس دو ساعت بعد بیدار میشم! مامان هم پاسخش اینه که :" بیدار نمیشدی دیگه ! منم گفتم خسته ای بگیری بخوابی خوب " :| خیر سرم کنکورم دارم من ! جمع کنید بابا ! من هیچ جا قبول نمیشم! :| آخرم باید بشینم تو خونه ، کهنه ی بچه آب بزنم! :/ #کیپ کام اند مثه اسب ِ آبی نخواب گل ِ من :|

     

    + یه هفته اس که سر صبح میخوام اون برنامه ی صبحگاهی ِ شبکه یک رو قبل از اینکه سرویسم بیاد ، نگاه کنم ؛ هنوز قسمت نشده ! :|

     

    * روز امتحان نهایی عربی چی شد؟ هیچی ! اینجانب پس از سه روز و نصفی عربی خوندن و جویدن ِ کتاب های عربی 1 و 2 و 3 و جزوه ی هر سه سال و کتاب خیلی سبز ، صبح روز امتحان برخاسته و بعد از این که دو لقمه صبحانه به بدن زدیم و منتظر ِ سرویس بودیم ، رو به مامان و بابا کرده که " من نمیرم امتحان بدم !" و دو قطره اشک و این صوبتا ! البته که خانوم ِ ط. (معاون ِ اون شعبه) پارسال این هشدار رو بهمون داد که از این کارا نکنید ها ! عربی من همیشه 19 و نیم تا 20 بود! اصلا ترسی نداشتم از خود ِ عربی ! ترس ِ اصلیم از حوزه و این چیزا بود ! که پس از ناز کشیدن های بسیار و شنیدن ِ " نه دختر جان ! عربی تو خوبه که ! نه نه ترس نداره ! برو من میدونم 20 میشی ! برو آفرین ! " :| از دهان مامان ، به زور سوار سرویسم کردن =) تا خود ِ حوزه گوله گوله اشک میریختم! انگار مثلا اولین امتحان ِ عمرمه ! =) یا مثه این کلاس اولیا در اولین روز مدرسه شون ، از مامانشون جداشون کرده باشن! =) اما گذاشتن ِ پایمان در حوزه همانا و دیدن ِ عاطفه همانا ! =) این بشر خاصیتی داشت که من با دیدنش دو نقطه دی میشدم همیشه ! :))) هیچی دیگه ! اونقدر چرت و پرت گفتیم با هم تا در های سالن رو باز کردن و رفتیم سر جلسه ! =) آخرم 19.75 شدم :|

    • فینگیل بانو
    • سه شنبه ۱۸ آبان ۹۵

    اگر تو را جویم ، حدیث ِ دل گویم !

    + دیدین بعضی وقتا با خودتون لج میکنید و میگید تا فلان اتفاق نیوفته  ، منم فلان کار رو نمیکنم ؟ در حالیکه اصلا فلان اتفاق ، اتفاق مهمی نیست اصلا  و حتی سر سوزن تاثیری هم به شما نداره! اما فراموش نکنید، شما لجبازی را درون خود پرورش داده اید که اتفاقا خیلی هم برایش مهم است که فلان اتفاق رخ بدهد یا ندهد!

    + باز مامان میخواد بره و من بهونه گیر شدم و به زمین و زمان گیر دادم ! همانا بلیط گرفتن از مزخرفات ِ سفر است که باید جای من بود تا فهمید چقدر میتونه ناراحت کننده باشه وقتی دو سه هفته ی دیگه ، مامان برای 4 روز خونه نیست!

    + به یک خواب ِ خوب جهت ِ بر آورده شدن –  ترجیحا درباره ی همان اتفاق ِ خوب و مثبتی که میتواند این روزها رخ بدهد – نیازمندیم!

    + ازدواج چیز ِ مزخرفی به نظر میرسه! ازدواج نکنیم! عاشق هم نشویم! حتی کسی را هم دوست نداشته باشیم ! کلا عینهو سنگ بشینیم کنج خونه و فدای سرمان که چه خواهد شد ! اصلا برویم بمیریم با این دنیای چرت مان !

    + بشر طی تاریخ ثابت کرده که توانایی متکلم وحده بودن رو نداره !

    + در دام ِ غمت چو مرغ ِ وحشی / میپیچم و سخت میشود دام !

    • فینگیل بانو
    • دوشنبه ۱۷ آبان ۹۵
    بهشت آیَد !
    طـــرب آیَد !
    بهـــــار آیَد !
    ــــــــــــــــــــــــــــ
    + یاد ِ من باشد ، کاری نکنم که به قانون زمین بر بخورد ! ;)
    _____________
    #محدوده_امن